اینجا... سکوت:فریاداست!
برای سبز بودن بهار لازم نیست. تو خود جوانه باش و بروی.
ممنونم از خدا که تو را آفریده است
پای تو را به خلوت قلبم کشیده است
آن چشم مست که دام بلا شد برای دل
هرگز کسی به عالم و آدم ندیده است
گفتی دلی به غیر دلم مبتلا نشد
بنگر که قلب این همه پایت طپیده است
لیلای سرزمین منی این عجب که نیست
مجنون صفت به سوی تو روحم دویده است

دوستت دارم عزیزم از همیشه بیشتر
آفتابی شو بیا نزدیک من تو پیشتر
روزهایم بی تو رنگی سرد و خلوت داشتند
حال با من گفتگو کن ای زمن تو خویشتر

تو بنا شد حامی ام باشی ولیکن نیستی
آسمان آبی ام باشی ولیکن نیستی
یک دو روزی با دلم ماندی و گفتم کاشکی
مرهم تنهایی ام باشی ولیکن نیستی
تا سحر من بی قرارم با که ای ای شهرزاد
چاره بر بی خوابی ام یاشی ولیکن نیستی
هستی ام را در نبودت من به چاه انداختم
تا که شاید ناجی ام باشی ولیکن نیستی

الحق که تو خوبی و غزل باز بهانه است
هر بیت نگاهت گلم انگار ترانه است
آنقدر بزرگی که در این شعر نگنجی
دریای دو چشمت یم بی هیچ کرانه است
آهسته تو در لوح دلم نقش گرفتی
اینگونه به دل ماندنت ای دوست فسانه است

تو کی بودی؟
کجای خاطرم گل کرد لبخندت ؟
که من از اولین دیدار قلبم را
میان خنده هایت ساده گم کردم.
تو کی بودی؟ تو کی بودی؟

امشب که می خندی واسه من ماه تو چشاته
گل آتیشه خنده ات که نشسته رو لباته
پرمیشه فضای دل من عطر تو داره
شب با نفست پر شده از ماه و ستاره
تو رو دوس دارم آره تو رو دوس دارم آره

خیلی ممنونم ازت که به من این حس رو دادی
گاهی وقتا لازمه گریه کردن تو شادی
گاهی وقتا لازمه دلت از غم بگیره
بگی صبر کن بگه نه!دیگه خیلی دیره
.
.
.
گاهی وقتا لازمه اگه عشقت رو می خوای
بگی دوستت دارم آه ...

چقد سخته که تو باشی و دور از دست من باشی
حالا که عاشقی حیفه تو هم دوباره تنها شی
بیا با هم از این تقدیر ازین دلشوره پر گیریم
من و تو تا ته جاده به این عاشقی در گیریم
بذار دستاتو تو دستام بذار گم شن سیاهی ها
بمون حالا کنار من نری سمت دو را هی ها
.
.
.

(( پای لنگ ))
کبوترها لبه ی بام بیخ هم کز کرده و نرها همانطور که دور ماده ها می چرخیدند روی هم بن غُر می رفتند. زن روی حیاط سیمانی نشسته بود و لباس می شست. باد که وزیدن گرفت، با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد و به آسمان نگاهی انداخت و گفت :
ـ (( این آسمون امروز می باره ))
و بلند صدا زد :
ـ (( زیبا زودتر بِجُم ، هوا ابریه ))
و دوباره درون تشت را چنگ زد. مرغ و خروسها دور و برش پرسه می زدند و پای درختها پاکور می کردند.
دختر با سبد بزرگی بیرون آمد و آن را کنار زن که گذاشت کمرش را با دست گرفت و ایستاد و همانطور که شانه هایش را به آرامی می مالید با غرلند گفت :
ـ (( کِیف و نوشاش مال یکی دیگه س ، خر حمالیهاش مال ما ... ))
و با دست مرغها را هی کرد . روی تکه سنگ زیر پایش نشست و درون تشت را چنگ زد . مرغها که از ترس او عقب پریده بودند دوباره دورشان شروع به گشتن کردند .
زن که سرش پائین بود و یقه ی لباس را می مالید گفت :
ـ (( ان شاءالله که خوشبخت بشن . بازم خدا خیرشون بده .))
و چند بار آن را درون تشت فرو برد و بیرون آورد و ادامه داد :
ـ (( بنده های خدا کلی بهمون محبت می کنن . ))
ـ (( در راه خدا که کمک نمی کنن ، عوضش کلی براشون خرحمالی کردی . ))
و لباسها را محکم تر چنگ زد .
ـ (( زودتر بِجُم می ترسم بارون بگیره ))
ادامه مطلب

گفتم آهسته تر قدم بزنم
لب ایوان دل این بار
تا مبادا! خدا نکند!
تو بفهمی که عاشقم ...
.
.
.


